آشنایی با علامه اقبال لاهوری

زندگی

اقبال در 9 نوامبر 1877 در سیالکوت[2] در ایالت پنجاب تحت استعمار انگلیس (که اکنون در پاکستان قرار دارد) به دنیا آمد. اجداد وی پاندیت‌های[3] کشمیری بودند که به اسلام گرویدند. در قرن نوزدهم هنگامی که سیک‌ها حکومت کشمیر را به دست داشتند، خانواده اجدادی او به پنجاب مهاجرت کردند.

اقبال لاهوری در چهار سالگی برای یادگیری قرآن به مسجد رفت و زبان عربی را از استادش سید میر حسن فرا گرفت. سید میر حسن، مدیر مدرسه و استاد زبان عربی در کالج اسکاچ میشن[4] در سیالکوت بود که در سال 1893، اقبال در این کالج ثبت نام کرد. در سال 1895، برای تحصیل در مقطع لیسانس فلسفه، ادبیات انگلیسی و زبان عربی به کالج دولتی لاهور رفت و به دلیل کسب نمرات عالی در زبان عربی، مدال خان بدرالدین اف.اس. جلال‌الدین[5] را دریافت کرد. در سال 1899، فوق لیسانس خود را از همان کالج دریافت کرد و رتبه اول دانشگاه پنجاب در لاهور را به دست آورد.

محمد اقبال لاهوری تحت تأثیر تعلیمات سر توماس آرنولد[6]، معلم فلسفه وی در کالج دولتی لاهور، قرار گرفت و تصمیم گرفت که تحصیلات عالی خود را در غرب ادامه دهد. بنابراین در سال 1905 راهی انگلستان شد. در سال 1906 لیسانس خود را دریافت کرد. اقبال برای تحصیل در مقطع دکترای خود در سال 1907 به آلمان رفت و در سال 1908 مدرک خود را از دانشگاه لودویگ مکسیمیلیان[7] در مونیخ دریافت کرد. اقبال با راهنمایی‌های فردریک هامل[8]، تز دکترای خود را تحت عنوان توسعه علوم ماوراءالطبیعه در ایران[9] در 1908 منتشر کرد.

در سال 1907، هنگامی که اقبال در هایدلبرگ[10] اقامت داشت، با دکتر فاوست[11]اثر گوته و نیز آثار نیچه و هاینه[12] آشنا شد. وی زمان تحصیل در آلمان، نوشتن شعر به زبان فارسی را آغاز کرد. او زبان فارسی را برای شعر گفتن خود در اولویت قرار داد چرا که معتقد بود افکار خود را آسانتر می‌تواند در این زبان توصیف کند و در سراسر زندگی خود نیز نوشتن به فارسی را ادامه داد.

اقبال پس از تکمیل فوق لیسانس خود در سال 1899، به تدریس فلسفه در کالج دولتی لاهور پرداخت. در سال 1908 پس از بازگشت از انگلستان به همین کالج ملحق شد و به تدریس فلسفه و ادبیات انگلیسی پرداخت. در همین زمان، فعالیت در دادگاه عالی لاهور را نیز آغاز کرد ولی پس از زمان کوتاهی این شغل را کنار گذاشت و زندگی خود را وقف ادبیات کرد و عضو فعال انجمن حمایت اسلام شد و در سال 1919 به مقام دبیر کل همین سازمان رسید.

اقبال لاهوری در کارهای خود بیشتر بر جهات معنوی و توسعه جامعه بشریت تأکید داشت. وی به شدت تحت تأثیر فیلسوفان غربی مانند نیچه، برگسن و گوته بود. شعر و فلسفه مولانا رومی عمیق‌ترین تأثیر را بر افکار اقبال گذاشت. وی که از کودکی خود با مذهب آشنا بود، مطالعه عمیق اسلام، فرهنگ و تاریخ تمدن اسلامی و آینده آن را آغاز کرد و در این کار همیشه مولوی را الگوی و راهنمای خود قرار داد. اقبال به شدت با دسته‌بندی‌ها و اختلافات سیاسی در داخل و میان ملل مسلمان مخالف بود.

در اوایل قرن بیستم، اشعار اقبال که بسیار شناخته شده و مورد توجه بود، به زبان‌های اروپایی متعددی ترجمه شد. اسرار خودی را رینلود آلین نیکولسن[13] و جاوید نامه را آرتور جان آربری[14] ترجمه کردند.

اقبال لاهوری در سال 1933، پس از بازگشت از اسپانیا و افغانستان، به بیماری ناشناخته حنجره مبتلا شد و در سال 1938 با همین بیماری از دنیا رفت. او در سال‌های پایانی عمر خود به چودری نیاز علی خان[15] در تأسیس مؤسسه خیریه دارالاسلام در ایالت جمال‌پور کمک کرد. مقبره لاهور در باغ حضوری[16]، بین ورودی مسجد بادشاهی و قلعه لاهور قرار دارد و دولت پاکستان، گارد رسمی در مقبره او مستقر کرده است.

 

افکار و اندیشه‌ها

اقبال از زمان کودکی خود با عرفان نظری و الفاظ و اصطلاحات آن آشنا شد. از آنجایی که پدرش به سلسله قادریه[17] تعلق خاطر داشت، او نیز در آغاز جوانی به آن پیوست. همانگونه که در بالا ذکر شد، استاد وی سید میر حسن بود که اقبال بسیار از او آموخت. سید میر حسن مردی دانشمند و آشنا به ادبیات فارسی و اردو و عربی و نیز دانش و افکار جدید بود. شخصیت سید میر حسن و تعلیمات وی در رشد و شکوفایی فکری و روحی اقبال بسیار مؤثر بود. اقبال از جوانی شعر می‌گفت و سید میر حسن در این راه او را بسیار تشویق می‌کرد. وی زمانی که در کالج دولتی لاهور مشغول تدریس بود، دو مقاله نوشت؛ یک مقاله به زبان انگلیسی درباره انسان کامل از دیدگاه عبدالکریم جیلی و مقاله دیگری درباره توحید وجودی نزد همین عارف. این دو مقاله گرایش فکری اقبال به عرفان وحدت وجودی را کاملا آشکار می‌سازد.

در نخستین سال‌های قرن بیستم میلادی، جریان‌ها و حرکت‌های سیاسی و آزادیخواهی و استقلال‌طلبی بسیار شدت داشت و جوانان روشنفکر را به سوی خود می‌کشاند. اقبال در این احوال و بیرون از محیط دانشگاهی بیشتر وقت خود را در انجمن‌ها و محافل ادبی می‌گذراند و هنوز به 30 سال نرسیده بود که سروده‌هایش در نواحی اردو زبان شبه قاره دست به دست می‌گشت.

در این دوران، شعر اقبال ابتدا رنگ و بوی عرفانی و صوفیانه داشت و از سبک و مضامین شعر اردو پیروی می‌کرد. ولی با درگیر شدن در جریانات سیاسی آن زمان و تلاش‌های مسلمانان برای حفظ حقوق خود و تجدید حیات ملی باعث شد که اشعار وی رنگ و بوی سیاسی و اجتماعی به خود بگیرد. منظومه‌های «تصویر درد» و «ناله یتیم» در حقیقت توصیف وضعیت اسفبار مسلمانان بود.

اقبال که در انجمن حیات اسلام عضو و بسیار فعال بود، در هر مجلسی که تشکیل می‌شد تا مولوی نذیر احمد دهلوی سخنرانی کند، سروده‌های خود را می‌خواند. نذیر احمد از ستایشگران شعر اقبال بود و در اغلب مجالس شعرخوانی او حضور می‌یافت. بسیاری از آرای اقبال، به خصوص نظریه «خودی» و «تسخیر فطرت» که از مبانی فلسفه اوست، و نیز مخالفت‌های او با برخی از جنبه‌های تصوف و غرب‌گرایی در حقیقت در نظرات و آرای نذیر احمد ریشه دارد.[18]

 

دین در نظر اقبال

از آنجایی که اقبال در اروپا تحصیل و سال‌ها در آنجا زندگی و تدریس کرد، با فرهنگ و تمدن غرب آشنا شد. ولی چون به فرهنگ و تمدن اسلامی علاقه داشت، طی این سال‌ها با مشاهده پیشرفت‌ها و تمدن اروپایی، تحت تأثیر فرهنگ و تمدن غربی قرار نگرفت. کمال مطلوب اقبال حفظ کیان اسلام و احیای عظمت آن بود. مسأله اساسی برای وی آن بود که چرا مسلمانان از غافله علم و تمدن جدید عقب مانده‌اند و غرب طلایه‌دار پیشرفت و تمدن جدید شده است؟

اقبال انسان خواب‌آلود شرقی را به بیداری دعوت می‌کند و می‌گوید:

 

ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز
از ناله مرغ چمن از بانگ اذان خیز

 

کاشانه ما رفت به تاراج به غمان خیز
از گرمی هنگامه آتش نفسان خیز

از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز، از خواب گران خیز

(اقبال 1343: 140)

 

اقبال در اشعار خود به مسلمانان شرقی که از خود بیگانه و ناامید شده‌اند، روح اطمینان می‌دمد و به او می‌فهماند که اگر تلاش کند به اهدافش خواهد رسید چرا که صاحب فرهنگ برتر است. وی به شرقیان می‌گوید که نظام سیاسی و اقتصادی خود را بدون نیاز به دیگران توسعه دهند و شخصیت و هویت اسلامی خویش را بشناسند. او معتقد بود که کشورهای اسلامی باید در پیمان‌های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی با یکدیگر تشریک مساعی داشته و وحدت اسلامی را بدون توجه به زبان و مرزهای جغرافیایی حفظ کنند.[19]

اقبال با پیروی از وایتهد[20] دین را اینگونه تعریف می‌کند: «دستگاهی از حقایق کلی است که چون صادقانه آنها را بپذیرند و به صورت صحیح فهم کنند، اثر تغییر شخصیت و اخلاق از آن آشکار می‌شود.» او حیات دینی را «آرزوی تماس مستقیم با حقیقت مطلق» و «کوششی اصیل برای تصفیه خودآگاهی بشری» تعریف می‌کند. اقبال برای دین جایگاه ویژه‌ای قایل بود و آن را قابل مقایسه با هیچ یک از شاخه‌های دانش بشری نمی‌دانست. «دین چیزی نیست که بتوان آن را با یکی از شاخه‌های علم مقایسه کرد، نه فکر مجرد است و نه احساس مجرد و نه عمل مجرد، بیان و تعبیری از تمام وجود آدمی است.» در نظر اقبال اوج حیات دین کشف «خود» است. او معتقد است که هدف اساسی قرآن بیدار کردن عالی‌ترین آگاهی آدمی است تا روابط چندجانبه خود را با خدا و جهان فهم کند. [21]

به همین دلیل بود که اقبال تمام تلاش خود را برای احیای اسلام و حمایت از جامعه اسلامی به کار برد. در نظر او اسلام بیشترین و ارزشمندترین سهم را در تفکر جهان دارد. جامعه اسلامی دارای عنصری پایدار و ابدی در ساختار فکری خود است؛ مانند وحدانیت خدا، توحید؛ ختم نبوت؛ شریعت؛ قانون اسلامی و برادری. در نظر اقبال ویژگی پایدار و باثبات یک جامعه مستقیما به توجه ضروری به حقایق حاکم بر زندگی بستگی دارد؛ به همین دلیل است که وی توحید، رسالت و برادری را به عنوال اصول بنیادی و اساسی امت یا جامعه اسلامی تعریف می‌کند. در نظر او، اگر هر جامعه‌ای از هر یک از این اصول منحرف شود، از اهداف واقعی خود دور خواهد شد.[22]

در نظر اقبال، اسلام ویژگی مرزی و سرزمینی ندارد و هدف آن وحدت نهایی همه انسان‌ها می‌باشد. او به جهان‌شمولی اسلام اعتقاد دارد و بر این باور است که جسم و روح امت از ایمان به وحدانیت خدا تشکیل شده است و همین وحدانیت اساس پیوستگی و همبستگی تفکر در میان مسلمانان است. به همین صورت، رسالت (نبوت) روحیه وحدت در میان مسلمانان ایجاد می‌کند، زیرا آنها پیام خداوند و رسالت زندگی را از طریق رسول او دریافت کرده‌اند. در دید اقبال، وحدت و همبستگی امت اسلامی به نبوت بستگی دارد چرا که میلیون‌ها مؤمن در زیر لوای یک پیامبر و یک دین به یکدیگر ملحق شده‌اند و تمام امت اسلامی از او الهام می‌گیرند. نتیجه اصلی توحید و نبوت آن است که امت به سرزمین و مرز محدود نمی‌شود. یک مسلمان به هند، رم یا سوریه تعلق ندارد. سرنوشت یک مسلمان، اسلام است؛ به عبارت دیگر، امت به وحدت قلوب و ایمان نیازمند است تا به نژاد و سرزمین. این نشان می‌دهد که مفهوم اقبال از امت، جامعه‌ای جهانی از مؤمنان است که از تمام مرزهای کاست، رنگ، نژاد، ملیت و سرزمین گذر کرده‌‌اند.[23]

 

نظریه «خودی و خودباوری»

اقبال که پیام‌آوری خودی در قرن بیستم است، به انسان از خود بیگانه می‌گوید که خود را دریابد، قید زمان و مکان را از خود باز کند و با عرفان و معرفت الهی وارد دنیای معنویت شود.

تو خودی از بیخودی نشناختی
در جماعت خود شکن گردد خودی

 

خویش را اندر گمان انداختی
تا ز گلبرگی چمن گردد خودی

 (اقبال، 1343: 60)

 

در نظر اقبال، تنها عاملی که باعث از هم پاشیده شدن وحدت اسلامی و گرفتاری مسلمانان است، دوری آنها از خودی و خودباوری است. در مفهوم مورد نظر اقبال، خودی عبارت است از: «احساس شخصیت، درک شخصیت، خودنگری، خوداندیشی، درک خود، که در شکل بیان فلسفی و مفهوم فلسفی بیان می‌کند».[24] خودی یعنی دریافت نیروی درون، یعنی خودآگاهی و شناخت استعدادهای فرد و تسلط بر آنها؛ نظریه خودی اقبال توصیه به اتکا به خود است و در ابعاد اخلاقی برابر با مفاهیمی چون «عزت نفس» و «اتکا به نفس» به شمار می‌آید. اقبال خودی را نوری می‌داند که در درون خاک وجود انسان نهفته است و باعث ارزش و روشنی خاک او گشته و حیات انسان را روشنی و گرما می‌بخشد.

 

نقطه نوری که نام او خودی است

 

زیر خاک ما شرار زندگی است

(اقبال، 1343: 14)

برای رسیدن به کمال باید از سه مرحله گذر کرد که اقبال آنها را در اسرار خودی اینگونه توصیف کرده است:

1. اطاعت

2. خودداری از نفس

3. نیابت الهی[25]

 

غرب و غرب‌زدگی در نظر اقبال

اقبال وابسته بودن به دیگران را مرگ می‌داند. او به مردم کشورش و به اقوام مشرق زمین توصیه می‌کند که صاحب قدرت شوند و نظم اجتماعی نوین را بر اساس سنت‌های کهن خود پایه‌ریزی کنند. او آرزو داشت که شرقیان نظام سیاسی و اجتماعی خود را بدون نیاز به دیگران بنا کرده و توسعه دهند و در صنعت و بازرگانی نیز به دیگران وابسته نباشند.

او مخالف گوشه‌نشینی، تنبلی و بیکاری بود و آنها را از آفات خودی می‌دانست. او معتقد که شرقیان باید خودی خود را بیابند و آگاهانه و از روی اندیشه و دقت نظر در راه غرب‌ستیزی قدم بردارند. او با فنون و علوم غرب مخالف نبود و قصد ستیز و مبارزه با آنها را نداشت، بلکه با نیرنگ و طمع‌ورزی استعمار و استثمار و بی‌دینی غربیان مخالف بود. به همین دلیل او به مردم توصیه می‌کرد که مفتون فرهنگ غرب نشوند و از خود بیگانه نشوند. در نظر اقبال، غرب به دنبال مسخ و تحریف اسلام بود و هدف اقبال آن بود که مسلمانان را متوجه خویشتن اسلامی خود کند. غرب سعی داشت که با استفاده از قدرت تکنولوژی هویت ملی مردم را سلب کند و هر آنچه را که غیر غربی بود، به ویژه اسلام، را از میان بردارد. به همین رو بود که اقبال به ضدیت با غرب برخاست. او احیای تفکر اسلامی را مطرح کرد و مسلمانان را به قرآن و تجدید عهد با اسلام دعوت کرد.[26]

 حمله به فرنگ و انقلاب علیه مستکبران در شعرهای اقبال به وفور یافت می‌شود و می‌گوید که ظاهر غرب فریبنده است، ولی باطن آن ویرانگر و مخرب می‌باشد:

 

فریاد ز افرنگ و دلاویزی افرنگ
عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ

 

فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ
معماری حرم باز به تعمیری جهان خیز

(اقبال، 1343: 141)

 

اقبال وظیفه خود می‌دانست که جنبه‌های تاریک استعمار اروپایی را روشن سازد. ادعای غرب به برتری تمدنی و اخلاقی باعث شد که اقبال اطمینان خود نسبت به غرب را کاملا از دست بدهد. البته باید به این نکته توجه داشت که دیدگاه اقبال درباره اروپا و غرب صرفا دوقطبی نبود. مسأله او انتخاب بین شرق و غرب نبود، بلکه یافتن راهی میانه بود که در آن مسلمانان مجبور به کنار گذاشتن هویت اسلامی خود نشوند تا بتوانند در دنیای مدرن جایی برای خود بیابند.

اقبال لاهوری شرق و غرب را در دو فهرست متضاد هم قرار می‌دهد: شرق دنیای روح و غرب دنیای تن است. نیروی محرکه شرق، عشق و نیروی محرکه غرب، عقل است. اقبال مسأله شرق-غرب را بیشتر در درون همین ترکیب روح + تن و عشق + عقلتوضیح می‌دهد. در این فلسفه، اقبال تبادلی دو جانبه بین شرق و غرب را در نظر دارد که در آن هر دو می‌توانند ارزش‌های مهم خود را شریک شوند و جهانی بهتر ایجاد کنند. وی به دنبال آن بود تا مسلمانان اهمیت اسلام و امت را به عنوان یک نظام سیاسی بیان کرده و پیش‌زمینه آن را آماده نمایند. در نظر اقبال، آینده مسلمانان نه تنها به کسب دانش غربی، بلکه به برقراری تعادل بین این دانش و سنت آنها بستگی داشت.[27]

 

شعر اقبال

دروازه بهاتی در زمان استعمار هند

زمانی که اقبال لاهوری برای تحصیل به لاهور رفت، کانون فرهنگی مسلمانان به این شهر منتقل شده بود. در داخل دروازه بهاتی[28] شهر با دیوار محاصره شده لاهور در بازار حکیمان به طور مرتب مشاعره برگزار می‌شد.  در آن زمان، این دروازه مرکز فعالیت‌های فرهنگی و فکری لاهور بود. دانشجویان کالج‌های محلی اغلب برای بهره بردن از شعرخوانی به آنجا می‌رفتند و گاه با یکدیگر به رقابت می‌پرداختند. اقبال نیز تحت تأثیر این مکان قرار گرفت و اشعار خود را در آنجا قرائت می‌کرد و در همین مکان بود که برای اولین بار از طرف مردم شناخته شد و اشعارش مورد تحسین قرار گرفت. بنابراین، شعر اقبال از همان آغاز با مردم در ارتباط بود. لاهور که اکثریت جمعیت آن را مسلمانان تشکیل می‌دادند و بر سرودن اشعار به زبان اردو تأکید می‌شد، باعث شد که اقبال به صدای مردم خود یعنی مسلمانان تبدیل شود. اقبال شاعری بود که در تمام مدت از طریق شعر با مردم خود صحبت می‌کرد، شاعری بود که سعی می‌کرد مسلمانان را به خودی خود آگاه سازد تا بتوانند در برابر حمله ایدئولوژیکی غرب مقاومت کنند.[29]

وی در اشعار خود به مسائل مختلف سیاسی و اجتماعی می‌پرداخت. در شعری با ناممجلس شیطان او از نظام‌های اجتماعی-سیاسی و اقتصادی ارائه شده از طرف غرب، انتقاد می‌کند. این شعر که به صورت مباحثه بین شیطان و مشاورانش سروده شده است، دیدگاه‌های منفی اقبال نسبت به غرب را نشان می‌دهد. در این شعر او بیان می‌کند که سرانجام رستاخیز اسلام شیطان را از بین خواهد برد. او دموکراسی غربی را نیز مورد انتقاد قرار می‌دهد و معتقد است که نوعی پادشاهی است که ظاهری زیبا ولی باطنی بسیار تاریک دارد.

با خواندن اشعار اقبال مشخص می‌شود که او به دنبال مطرح کردن مشکلات مختلف اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مردم است و قصد بیداری مردم را دارد.[30]

وی در ابتدا اشعار خود را به زبان اردو می‌سرایید. پس از بازگشت از اروپا او به این نتیجه رسید که باید به مسلمانان کمک کند تا مشکلات و وضعیت تأسف‌بار خود را بر طرف کنند، بنابراین اشعارش حالتی پیام‌رسان گرفتند. پس از آن، اشعار خود را به فارسی، زبان فرهنگ اسلامی، سرود. اگرچه اقبال از صنایع ادبی استفاده می‌کرد که در سنت ادبی اسلامی ریشه داشتند، ولی آنها را به عنوان ابزاری برای بیان بینش‌ها و افکار جدید مورد استفاده قرار می‌داد. از آنجایی که هدف وی آن بود که ایده‌های مذهبی-فلسفی خود را مستقیما در روح و جان مسلمانان قرار دهد، زبان شعری‌اش را به زبانی ساده، شفاف و دلنشین تبدیل کرد.[31]

 

تأثیر مولوی بر اقبال

مولوی بر اقبال و اندیشه‌های او بسیار اثر گذار بود و این تأثیر تا آخر عمر بر حیات فکری و روحی اقبال بر جای بود و در تمامی آثاری که از آن به بعد خلق کرد، آشکار است. سرلوحة منظومه اسرار خودی او ابیاتی از دیوان شمس کبیر است. در جاوید نامه، مولانا را راهبر و پیشرو خود در سیر و عروج روحانی قرار داده است. در ارمغان حجاز، او را روشنی شب خود و گره‌گشای کارهای خود خوانده است و در بال جبرئیل، مشاعره‌ای بین مرید هندی و پیر رومی خلق کرده است.[32]

 

 

رموز زندگی از نظر اقبال

یکی از مضامینی که در آثار اقبال جایگاه روشن و گسترده‌ای دارد، مضمون بلند

/ 0 نظر / 348 بازدید